X
تبلیغات
رایتل

همسرم ، منم دوستت دارم

این ها یادداشت های منه . روزهای زندگی منه

تولد پسرم - قسمت 3

سه‌شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1394 10:57 ق.ظ نویسنده: رزماری چاپ

بسم الله الرحمن الرحیم 

خیلی وقته که مطلبی ننوشتم و روزها هم همین جور دارن میگذرن .تو این مدت سرم اونقدر با نی نی کوچولوم گرم شده بود که فرصتی نداشتم برای وبلاگ نویسی .البته کمی دست تنها هم موندم .حالا میگم براتون .بهتره روال خاطراتم رو عوض کنم .چون دیگه زمانش خیلی گذشته بهتره اول از این روزهام بگم و بعد تیکه تیکه از خاطرات زایمان بگم . 

یونا جان ما , 2 ماهگی اش رو هم گذروند و واکسنش رو هم زد و وزن خوبی هم گرفته . 

روز 2 ماهگی اش قد اش 61 سانت  وزن 5400 گرم بود . 

چند روز اول با شیر خودم شروع کردم اما آقا پسر ما سیر نمیشد و شیر کمکی رو شروع کردم .خیلی سعی کردم که تلاش کنم شیرم زیاد باشه اما به هرحال پسرک بیشتر تمایل به شیر با شیشه نشون میداد چون با شدت بیشتری تو دهنش خالی میشد و کلاً ازون مدل هاست که خیلی تو خوردن ولع داره , فکر نمی کنم بیشتر از 3 ماه شیر مامانش رو بخوره و به شیشه رو بیاره .امروز اگه وقت شد برم شیردوش بگیرم تا اینجوری لااقل بهش بدم .  

روی 2 پا می ایسته , من و خانواده های پدری و مادری اش رو می شناسه و عکس العمل نشون میده , علاقه زیادی به گرفتن شیشه شیرش داره و گاهی خودش میگیره , هنوز تو آیینه خودش رو نمی شناسه و فقط به صورت من نگاه می کنه و می خنده .دلش توجه میخواد و میخواد کسی کنار بشینه یا باهاش حرف بزنه یا بازی کنه .از همه مهمتر که هنوز هم روز و شبش رو پیدا نکرده و ساعت خوابش تنظیم نشده.

خوب بریم سر خاطرات .  

ساعت 1:30 بعد از ظهر بود که اوردنم اتاق خودم , شب حدود ساعت 11 دکترم که اومده بود بیمارستان , اومد به من یه سری بزنه و گفت ساعت 12 بلندش کنین تا راه بره .گفتم :دکتر زود نیست , گفت : نه .کسی که اینطور موند برای زایمان طبیعی, زرنگ ه .راه بری برات بهتره. 

خلاصه شب بعد از 12 اومدن و منو بلند کردن تا برم سرویس بهداشتی .3 یا 4 قدم بیشتر با تختم فاصله نداشت اما مگه میشد برم .خلاصه خودمو به زور و با درد کشوندم , ترسی که داشتم از درد خیلی بیشتر بود .همش می ترسیدم بخیه هام پاره بشه .تا بلند شدم و خودمو رسوندم داخل سرویس کف اتاق ..... پر از خون شد . 

به هر حال شب هم گدشت , خواب نبودم اما بیدار هم نبودم .یه حالی بین خواب و بیداری .یونا هم که پیشمون بود .طفلک هر از گاهی هی گریه میکرد و زود ساکت میشد .اما از اتاق کناری صدای گریه یه بچه تا صبح میومد . بیشتر از مادرش دلم برای حنجره بچه می سوخت .به قدری جیغ های بنفش میکشید که نگو . 

صبح شد و قرار بود نزدیک ظهر مرخص بشم .قبل ساعت 8 , سرپرستار اومد تا پانسمانم رو عوض کنم .قربونش برم یه برگه داد دستم و گفت دستورات رو از رو همین بخون . 

من هیچ تجربه ای در مورد عمل تا به حال نداشتم , ازش پرسیدم پانسمانم رو باید عوض کنم , گفت : تو برگه نوشته , گفتم رفتم خونه دارو چی بخورم , گفت : تو برگه نوشته .گفتم : غذا کی می تونم بخورم , گفت : تو برگه نوشته .دیگه من هیچی نگفتم . 

ساعت هی میگذشت و من برای خونه رفتن لحظه شماری میکردم .هرچند که تخت بیمارستان برام خیلی راحت تر بود ولی دلم یه حموم میخواست .مریم دوستم اومد دیدنم وقتی داشتم باهاش حرف میزدم احساس کردم داره دردم میگیره فکر کردم از حرف زدنه؛ ساکت شدم اما لحظه یه لحظه بیشتر شد ؛ باز هم گفتم حتما طبیعیه .ساعت حدود ۱ عصر شد ای وای دیگه داشتم میمردم .گفتن برای ترخیص اماده شد تا اومدم از تخت بیام پایین وسط زمین و هوا گیر کردم , از شدت درد نمی دونستم چیکار کنم , مادرشوهرم سریع رفت بخش پرستاری , اومدن و گفتن خوب مسکن نزدی از اونه .گفتم چرا مسکن نزدین ؟بهم میگن خوب نگفتی , لابد لازم نداشتی ! 

یعنی منی که 24 ساعت از سزارینم نگذشته خودم باید بگم لطفا به من مسکن بزنین ؟یعنی ممکنه لازم نداشته باشم ؟ 

خلاصه اینم خاطره وحشتناکم از بیمارستان بود . 

اول گفتن دکترت باید بیاد , اما بعد بدون ویزیت دکتر منو مرخص کردن .ساعت حدوداً 2:30 مرخص شدم و تا از بیمارستان برسیم خونه حدود 4 بعد از ظهر بود . 

مهم ترین و زیباترین لحظه های من تا اون لحظه با وجود تمام دردها و اذیت شدنهام , شیر دادن به یونا بود .لذت زیبایی داشت که قابل وصف کردن نیست . 

البته من برای شیر دادن خیلی اذیت شدم , اونقدر درد داشتم که داد میزدم و اشک می ریختم .وقتی مهمون داشتیم جرات نمی کردم بچه رو شیر بدم چون صدای جیغ من بیشتر از گریه بچه بود .همیشه همسرم باید حضور میداشت و بازوهای منو فشار داد اونقدر شدید که درد شیر خوردن رو لابلای فشاری که روی دستهام میداد فراموش کنم . 

مضاف بر این که نسبت که آیدا دوستم که اونم با من باردار بود و 5 روز بعد من زایمان کرد , درد خیلی بیشتری داشتم . تا 10 روز نمی تونستم به پهلو بخوابم و فقط به پشت میخوابیدم و وقتی دراز می کشیدم خودم نمی تونستم از جام بلند و حتماً یه نفر باید منو بغل میکرد و بلندم میکردم .باور کنید آدم ناز پرورده و لوسی نیستم اما درد داشتم . 

راه رفتن که بماند , کافی بود سرپا بایستم یا راه برم , بخیه هام به شدت درد میگرفت . 

بعد از 10 , 12 روز که یه کم درد بخیه هام ککاهش پیدا کرد , عضلات شکمم درد میکرد .هنوز هم درد میکنه .جوری که نمی تونم به زیر شکمم دست بزنم .  

8 روز که از تولد یونا گذشت , یه روز مادرشوهرم که اومده بود پیشمون , گفت گردنم از دیشب گرفته .گرفتن همانا و دکتر رفتن همان و دکتر گفت مهره های گردن تو فشار هستن و دیسک گردن گرفتی .بنده خدا باید ازین آتل هایی که چونه داره و هم پشت سر رو نگه میداره هم جلوی سر رو استفاده میکرد و درد شدید داشت .

بعد از 10 روز که مامانم پیشم بود , و بعد چند روز دردی که مامان تو کتفش حس میکرد , مامانم رو رسوندیم دکتر , که متاسفانه طبق حدس خودش , زونا گرفته بود .همه می دونن که زونا چقدر درد داره .البته یکی از اقواممون قبلاً داشت نمی دونم از ایشون گرفته بود یا بخاطر استرسی که سر زایمان من کشید دچار شد می دونید که من سه بار به قصد زایمان رفتم بیمارستان و دوباره برگشتم و تمام این مدت مامان طفلک من داشت اذیت میشد .جوری که بابام تعریف میکرد از حال و احوالش میگفت مادر بودن خیلی سخته . 

زونا ویروس نهفته آبله مرغان در بزرگ سالان هست که روی سیستم عصبی فعال میشه و با اعصاب ارتباط مستقیم داره .دارو کمی درد رو کاهش میده اما از بین نمی بره و چیزیه که باید تحمل کرد . 

بنابراین من دیگه سعی کردم فشار مضاعفی بر عهده مامانم نباشم و تقریباً دست تنها شدم . 

بیچاره مامان که خودش چندین روز تو خونه من درد کشید و اونقدر کار داشتیم که زودتر نتونست بره دکتر , حالا دیگه که کمی می تونستم رو پای خودم باشم نمی خواستم بیشتر اذیتش کنم . 

دیگه کم کم عید هم از راه رسید و اولین سال 3 نفره خانواده ما شروع شد . 

۱۶ اسفند که زایمان کردم , همسر جان 14 روز مرخصی زایمان داشت .که دقیقاً مرخصی اش وصل شد به تعطیلات عید .بزرگ ترین سرمایه زندگی ام همسر جانمه که نمی دونم چطور ازش تشکر کنم .تو تمام مدتی که من حالم خوب نبود لحظه ای تنهام نگذاشت و پا به پای من کنارم بود و زحمت کشید .

نظرات (7)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
خیلی خوب بود
امتیاز: 0 0
ایشاالله همیشه خوب و خوش باشین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون و سپاس از لطفت
صبا
رزی اگه شیشه رو بیشتر کنی قافیه رو باختی.منم دقیییییییقا مثل تو بودم.پسرم ولع خوردن داشت و عاشق شیشه.منم تو فکر شیردوش بودم یعنی کپی همیم ها.از من بشنو فقط باید مک بزنه.الان زمانیه که اگه شیشه زیاد بخوره دیگه سینه نمیگیره و هرباری که با شیشه بهش شیر میدی شیر خودت کمتر میشه.یه حالت ابهام هست همیشه که آیا شیرم کافیه یا نه؟ اگه بچه ات خوب وزن میگیره شیرخشکیش نکن حیف به خدا.من یه روز کامل با گریه ها و جیغ های پسرم که شیشه میخواست ساختم با قاشق به زور بهش شیر دادم تا بالاخره سینه گرفت.شیر منم خیلی کم بود اما وزنگیری پسرم خوب بود.شیرخشک وزنش رو خییییلی زیاد بالا میبره.منکه نگران میشدم از این همه وزنگیری.نگران چاقیش تو آینده.هر سلول چربی که تو بچگی شکل بگیره تو بزرگسالی آب نمیشه.الان خاطره زایمانتم میخونم فقط تو رو خداااااااااااااااا تجدید نظر کن و با تمام قوا شیر خودتو بده.مواد شیرافزا بخور باور کن شیرت زیاد میشه.من سینه هام انقدر کوچیکه که حد نداره اما شیرم الان خیلی خوب شده
امتیاز: 0 0
پاسخ:
صبا جان همه حرف هات رو قبول دارم .شاید من تحمل گریه های بی امان یونا رو ندارم .صبح ها هم که خوابه بهش شیر میدم اونقدر دست و پا میزنه که بعد 5 دقیقع از کت و کول میافتم .ماشاآلله خیلی ورجه وورجه می کنه .البته یکی ار اقواممون فوت کرد و اون یه هفته ای که اونجا بودیم و جای خلوت برای شیر دادن پیدا نمی کردم خیلی بیشتر فاصله انداخت حالا باید ببینم به کجا می رسم .دعا کن لذت شیر دادن رو از دست ندم
صبا
حالا نظر دوم درباره خاطراتت:
خدایا چقدر منو تو شبیه همیم :) من با اینکه طبیعی بودم اما بخیه زیاد داشتم نمیتونستم ببخشین دستشویی برم میرفتم تو حموم :| عجب اوضاعی بود.تازه بخیه ها من یه لایه بود سزارین که چندین لایه است.ایشاله روز به روز بهتر بشی و به وزن و اندام قبلیت برگردی.شماره دوست داشتی بده برا وایبر یه گروه زدم برا تجربیات مامانا :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ای وای نگو .یعنی روزی هزار بار می گفتم اونی که گفته سزارین خیلی راحت و خوبه دور از جونت بیخود کرده .سزارین برای کسی خوبه که 10 داشته باشه تا خدمتش رو بکنن و خدش هم آدم بیخالی باشه .خلاصه که به لطف خدا الان بهتر.خیلی بهتر
سلام عزیزم بلاخره اومدی
چقدر ناراحت شدم مامان و مادرشوهرت مریض شدن اونا تو این موقعیت حساس! اونم تو که خواهر نداری کمکت باشه
ایشالا خدا یاورت هست و سایه ی آقا اچید روسرتون باشه
بلاخره پدرها هم باید بچه داری رو یاد بگیرن حالا ایشان دوهفته زودتر شروع کرده
خداروشکر که خودت و یوناجون خوبید
آگه سعی کنی شیرخودتو بهش بدی عالیه حداقل تا 6 ماه
شیردوش هم خیلی سخت و وقت گیره ولی تلاشتو بکن
از این روزها و لحظه های نوزادیش حسابی استفاده کن و لذت ببر
چشم بهم بزنی بزرگ میشه
من خودمم باورم نمیشه رسیدم به زمان از پوشک گرفتن عسل!! یعنی بزودی دخترم تو امور شخصیش کاملا مستقل میشه و من خیلی دلم تنگ دورآن نوزادیش هست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام شهره جون .الهی قربون اون فسقل برم که دیگه واسه خودش خانمی شده .ای جان دلم .
الحمدلله حال مامانم و مادرشوهر خیلی بهتر شده و البته این وسط همسر جان ِ جان ِ من خیلی خیلی کمکم می کرد و میکنه .
آی نگو از نوزادی بجه ها که این روزها فکر می کنم شیرینی اش داره روز به روز برام بیشتر میشه
رزماری عزیز در مورد شیر دوشیدن باید بگم که من هم همین فکر رو کردم و شیرم رو دوشیدم و ریختم توی شیشه تا نیکان بخوره اما اتفاقی که افتاد این بود که شیرم هر روز کمتر شد و بعد از دو ماه کلا" قطع شد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام ندا جان .بله شنیدم که فقط دوشیدن شیر باعث خشک شدنش میشه .البته نتونستم خوب این کار رو انجام بدم .فعلاً همون جور مختصر به یونا شیر میدم اما خیلی سخت میخوره بس که شیطونی می کنه .فکر نکنه 1 ماه بیشتر ازین بتونم بهش شیر بدم متاسفانه
عجب!
خداایشالا سلامتی بده به مامانای گلتون
بمیرم رزی جان
پس چقدردرد کشیدی
خدا همسرتو برات نگهداره
امتیاز: 0 0