X
تبلیغات
رایتل

همسرم ، منم دوستت دارم

این ها یادداشت های منه . روزهای زندگی منه

مهم , مادر بودن است .

جمعه 8 خرداد‌ماه سال 1394 01:34 ق.ظ نویسنده: رزماری چاپ

بسم الله الرحمن الرحیم

یعنی امان از نیش حرف مردم .کاش بدونن با بعضی حرفهاشون چه غوغایی تو دل یه مادر به پا می کنن .باز هم همون داستان همیشگی دختر و پسر .چه اشک هایی که تو تنهایی ام از حرفهایی که شنیدم , ریختم .اونم منی که انقدر حساسم رو این مسئله . درسته با این جور حرفها درهم میشکنم و غصه میخورم ولی به خودم نهیب میزنم : من رسالتم چیز دیگه ای . دختر یا پسرش مهم نیست , مهم مادر بودن ِ منه .این منم که باید در قبال فرزندی که امانت خداست درست رفتار کنم .خودم خوب می دونم گاهی از کوره در میرم و میخوام داد بزنم یا اینکه یونا رو دعوا کنم اما بعد میبینم اون طفلک کوچولو که چیزی از دعوا و اخم من نمی فهمه .زود خودمو جمع و جور می کنم و با انرژی بیشتری با بد قلقی هاش سر و کله میزنم .

باید یاد بگیرم تسلیم خواست خدا باید باشم .تو علامت سوال بزرگی هنوز گیر کردم که امیدوارم هرچه زودتر برام حل بشه.

از یونا بگم که الان دیگه کاملاً رو 2 پا می ایسته و شیشه شیرش رو خودش دستش میگیره .مدام دستهاش رو میخوره .رفتم بهداشت گفت احتمالاً جوانه های دندونش داره میزنه و لثه اش میخاره شاید .قد و وزن خوبی داره خدا رو شکر و تو این کوران کم فرزندی و کم بودن بچه تو اقوام و فامیل , گلک من بغلی شده .اونم چه جور .البته بیشتر کالسکه ای شده .ما یه شب برای اینکه از دست گریه ها و بغل کردن های طولانی اون نجات پیدا کنیم , کالسکه رو آوردیم بالا و تو اتاق گردوندیمش .خوبی اش این بود ه نیمه شب ها که یونا بیخواب میشد صداش در نمی اومد , بله دیگه آقا شدید به کالسکه عادت کرد.

هفته گذشته اولین مسافرت 3 نفرمون به تهران بود .اولین مسافرت آقا یونا .خدا رو شکر اذیت خاصی نداشت برامون و به خوشی سپری شد و برامون خاطره ساز شد .

2هفته پیش هم یکی از اقواممون تو جوونی عمرش رو داد به شما که خیلی برامون غم انگیز بود .یک هفته ای که برای مراسم از صبح تا شب اونجا بودیم من نتوستم مرتب به بچه شیر بدم و ناچاراً هی شیشه خورد.همین هم خیلی فاصله انداخت تو کار شیر دادنم .

خانمی که فوت کرد , یه خانم 40 ساله بود خدا بیامرز .زن پسر دایی همسر میشد .جدا ازون یه نسبت فامیلی دور هم ما با این خانم داشتیم .زمان مجردیش خونه ما رفت و آمد میکرد .

خدا بیامرز 23 فروردین ماه تصادف می کنه . تو سطح شهر رشت رودخانه زیاده , خدابیامرز از یه پل سقوط می کنه اونم تو یه روز بارونی و ماشینش میره زیر آب , از شیشه ماشین خودش رو می کشه بیرون و به شکل کاملاً معجزه آسایی توسط یه فرد غریق نجات , از آب بیرون آورده میشه .در فاصله محل تصادف تا بیمارستان 3 بار ایست قلبی می کنه و دوباره احیا میشه .میرسه بیمارستان و یک هفته تو کما بود و بعد سلامت برمیگرده خونه .

خودش هم کارمند بیمارستان بود .اما بعد 3 هفته که خونه بود یه روز که تنها بود حالش بهم میخوره و برای همیشه خانواده اش رو ترک می کنه .23 اردیبهشت فوت می کنن.دقیقاً 1 ماه بعد تصادفش .

اما بخش غم انگیز اینجاست که همسر این خانم یعنی پسر دایی همسر , وقتی خودش 9 ماهه بوده پدرش رو از دست میده و بعد ازون دل به پدربزرگ میبنده , 14 سالگی اش پدربزرگش از دنیا میره , 18 سالگی اش مادر خودش رو از دست میده تا اینکه ازدواج می کنه و تمام زندگی اش میشه همسرش .که عاشقانه دوستش داشت و بعد 15 سال هم زنش رو از دست میده و الان فقط یه پسر 14 ساله براش یادگار مونده .

اون بچه هم کسی رو نداره , مادرش که تک دختر بود .خاله نداره , مادر بزرگش هم کهولت سن دچاره و نمی دونم چیکار باید بکنن .فعلاً که خونه مادرشوهرم هستن تا امتحاناتش تموم شه .

اگه مرحمت کنین و برای آمرزش اون مرحم فاتحه ای بخونین و دعایی برای صبر این پدر و پسر بکنین , خیلی خیلی ممنون میشم .

یادآوری : دوست های بلاگفایی ام , مثل بهار جان و سانی خوبم , نمی تونم براتون کامنت بگذارم .شرمنده اما تو فرصتی که داشتم پست هاتون رو خوندم .

نظرات (7)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
سلام :) من مدتیه میخونمت. نمیدونم قبلا کامنت گذاشتم یا نه، امیدوارم پسر خوب و کوچولوت روز به روز بزرگتر و شاداب تر باشه و هر روز از مادری بیشتر لذت ببری.
به حرف اطرافیان هم توجه نکن! منم از این حرفها موقع تولد پسرم زیاد شنیدم.. حرفهایی که فقط از روی حسادت بود! فقط!
فقط یه نکته خواستم بگم! اینکه نذار پسرت رو دو تا پای کوچولوش واسته! اون هنوز خیلی کوچیکه که بتونه وزنش رو تحمل کنه. خدای نکرده براش مشکلی پیش نیاد. به هیچوجه وزن بچه رو نباید رو پاها وو کمرش بذاری عزیزم.
موفق باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام لوسی می عزیز , نظر لطفته خانم گل .
آخه موندم تو کار حسادت و بلانسبت فضولی مردم , که تا کجا میخواد ادامه داشته باشه .
ممنون از راهنمایی ات مامان مهربون
صبا
خدا رحمتشون کنه.خیلی ناراحت شدم
ایشاله خدا نی نی گولوت رو برات حفظ کنه :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فدای تو صبا جونی
صبا
رزی جان به سختی تونستم ادت کنم نمیدونم چرا وایبر انقدر ادا درآورد.ببین واقعا اد شدی یا نه.اسم گروه تجربیات مامانا هست.احتمالا البته کوچ کنیم به واتس آپ.حالا اونجا رفتیم میگم بهت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم عزیزم
سلام عزیزم خدا رو شکر که خودتون و یونا جون خوبین
حرف مردم هم نمیشه کاریش کرد بعضی ها کارشون همینه. ولی حیف که آدم زندگیشو بخاطر نادونی آونها تلخ کنه
مبادا چیزی از ناراحتی و غصه ها تو به یونا منتقل کنی. همون طور که خودت میگی آون بچه ی بی گناه این وسط تقصیری نداره و البته چیزی متوجه نمیشه بجز کمبود محبت و توجه از شما رو که واقعا بهش محتاجه و براش حیاتیه
خدا بیامرزه خانم مرحوم شده رو. خدا صبر بده به خانواده ش . خیلی ناراحت شدم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام شهره جان .کاملاً حق با تو .مطمئنم بعضی افراد تو همه وقت و زمان ها یه حرفی برای طعنه و کنایه دارن .کاریشون نمیشه کرد جز اینکه یه گوش بشه در یه گوش بشه دروازه .
قربون تو مامان مهربون , خداوند شما و همسرت رو برای عسل جانم حفظ کنه
رزماری عزیز ما هم کالسکه رو آوردیم بالا و توی هال نیکان رو میگردونیم!!! دلم برای بچه های الان میسوزه. نمیشه با این همه گرما و الودگی بیرون بردشون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جدی ؟ پس گلک شما هم کالسکه ای شد و دوست داره قام قام کنه ؟
از گرما نگو , اصلاً نمیشه بیرون پا گذاشت .حوصلم از خونه موندن سر رفته
پری
سلام رزی جونم
عزیززز دلم اصلا به حرق مردم توجه نکن دختر و پسر هردوشون ماهن...هردوشون هم داشتنشون یجور شیرینه فقط سالم و سلامت باشن شکررر
عزیززز دلم ماشالا داره بزرگ میشه یونا جووون
خیلی متاسف شدم بابت این سانحه خیلی....خدا رحمتشون کنه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام پری خوب و نازم
دلم واست یه ذره شده گلم .
ممنونم از حرفای خوبت .واقعاً درستش هم همینه که تو میگی
سلام عزیزم
من که تاحالا حرف و حدیث رو در مورد پسر نشنیده بودم
گرچه به هرحال مذمومه و ناپسند اما تعجب داره دیگه.چی میگن دراین مورد؟!؟
ایشالا همیشه خوب و خوش و خندان باشید
و خدارحمت کنه اون خانم رو و به پسر و همسرج صبرجمیل اعطا کنه ان شاالله
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام مهتاب جان ، نمی دونم بگم حرف و حدیث یا چیز دیگه ولی من اون زمانها دلم خیلی میشکست .
تک تک این جملات رو تو چشمم نگاه کردن و بهم گفتن :
- مثلاً پسر چیه آوردی ، نه لباس خوب میشه تنش کرد نه هیچی
- پسر فلانی مادرش رو گذاشت رفت خارج .پسرهستند دیگه بی وفا ، حالا ببین مال تو چی میشه .
- فلانی دختر آورد ، بهش گفتم خوش به حالت ، دختر خوبه ، پسر چیه ؟
- من تا حالا از پسرها خوشم نمیومد ، حالا ببینم از پسر تو خوشم میاد
- من که پسر هیچ دوست ندارم
- منم حامله ام ، یکی گفت قیافه ات به پسردار میخوره ،‌گفتم : ایش خدا نکنه پسر دار شم
و خیلی حرفهای این مدلی دیگه