همسرم ، منم دوستت دارم

این ها یادداشت های منه . روزهای زندگی منه

همسرم ، منم دوستت دارم

این ها یادداشت های منه . روزهای زندگی منه

یامن اسمه دواء و ذکره شفاء

میگن زن باردار ، لحظه ای ناب خدایی اش بیشتره ، واقعاً راست گفتن .

بله ، بالاخره بنده از اونی که می ترسیدم سرم اومد ، سرما خوردم .

اونم چه جور ، ‌3 روز کامل افتاده بودم و داغون داغون بودم .

حالا می فهمم که وقتی بدون دخالت دارو و فقط با موادغذایی طبیعی و بُخور و سرم شستشو و ... اینا قراره حالا خوب بشی ، اینجاست که به معجزه خدا پی می بری .

یه بنده خدایی می گفت برای خدا شفا دادن یه سرماخوردگی با سرطان یکیه ، اما ما درکمون متفاوته ازین دو بیماری .

پنج شنبه تو اوج درد و بیماری ،‌ وقتی تنها بودم یه لحظه به خودم اومدم و گفتم باید برای خودم دعا کنم .برای خودم حمدالشفاء خوندم .جالبه که دردم کم شد .

یا امروز صبح بعد نماز که گلوم کاملآً قفل شده بود و هیچ صدایی ازم در نمیومد فقط ذکر " یا من اسمه دواء و ذکره شفاء " رو گفتم و خوابم برد . الحمدلله بیدار شدم خیلی بهتر بودم .

امروز بعد از ظهر نوبت سونوگرافی دارم .

انشاء الله که خیر باشه .التماس دعا دارم ازتون دوستای گلم

منتظر هدیه خداوند

بسم الله

خوب به حول و قوه الهی ، اسم پسر هم انتخاب کردیم .

حالا فقط مونده ببینیم ، خداوند چی برامون در نظر گرفته و هدیه اش به ما از چه جنسیتیه ؟

حقیقتش این انتخاب اسم خودش یکی از مشکلات بزرگمون محسوب میشد .

پرانتز :

(در همین زمانی که داشتم زحمت میکشیدم این پست رو می نوشتم یه زنبور مهربون انگشت دستم رو نیش زدن و نزدیک یک ساعتی دور خودم چرخیدم .

راستش صبح یهو دیدم پشت پنجره ای که پشت میزم هست ،‌ 2 تا دونه زنبور دارن وز وز می کنن .رئیسمون هم تو اتاق بود گفت : بکششون .گفتم :گناه داره ، پنجره رو باز کردم تا برن بیرون . اما طفلی ها خنگ تر ازون بودن که راه فرار رو پیدا کنن و موندن تو اتاق .

منم بعد نیم ساعت دیدم بیرون برو نیستن پنجره رو بستم و گفتم تا بهشون کار نداشته باشی که باهات کار ندارن .

اونوقت بی هوا یهو ظرف خرمایی رو آورده بودم رو از رو میز برداشتم تا ....

که یهو جیغم در اومد و د ِ بدو به سمت شیر آب ....

بله یه نیمچه نیشی به زده بودن جناب زنبور .همون لحظه به اندازه یه سر سوزن خون اومد .اما من نیشی تو دستم ندیدم که مونده باشه .خیلی فشار دادم اما دیگه خون هم نیومد .

الآن هم یه کیسه یخ گرفتم و از جام نمی تونم تکون بخورم . بلافاصله که دستم از رو یخ برداشته میشه دردش زیاد میشه ) .

خوب بحث خودمون چی بود ؟

بله ،‌گفتم که یکی از معضلاتم انتخاب اسم پسر بود ، همش هم میگفتیم خدایا دخترش کن چو اسم پسر گیر نیاوردیم .

اما پریشب آقای همسر یکی از پیشنهادات منو انتخاب کردن و تا حدودی مشکل ما مرتفع شد .

تا دیروز جنسیت بچه برام مهم نبود .اصلاً هم برای سونوگرافی عجله ای نداشتم ، اما حالا می خوام بدونم هدیه خدا به ما چیه ؟

هنوز نوبت نگرفتم ، شاید برای هفته بعد بتونم نوبت بگیرم ، اما الان عین وقتی شدم که تولدت میشه و بعد یه عزیزی که برات عزیزترینه ، بهت یه کادویی میده .هرچی نگاه می کنی یا جعبه رو تکون میدی نمی فهمی هدیه اش چیه ، هی هیجانت بالا میره ، چند تا حدس میزنی اما هیچ کدوم درست نیست .بی صبرانه منتظری تا وقتش برسه و کادوها رو بتونی باز کنی ، تا ببینی اون عزیزترین فردت چی بهت هدیه داده .

حالا من موندم ببینم مهربون ترین به من چه هدیه ای داده ای

دلتنگ این روزها

بسم الله

فکر کنم بارها اینجا یا هرجای دیگه گفته باشم که من عاشق قبل عید هستم .

کلاً هر مناسبت بزرگی رو قبل ازینکه اتفاق بیافته بیشتر دوست دارم .آماده شدن برای اون اتفاق ، منو بیشتر به هیجان میاره .مثل مقدمات یه عروسی ، یا مثلاً اسباب کشی برای یه خونه جدید . اون انتظار برام شیرینه .

بعد که میرسیم به اون چیزیکه منتظرش بودم ،‌ می بینم یهو تموم شد .

مثال بزرگش عید نوروز ِ .چند ماهی مشغول خونه تکونی و خرید و آماده کردن خونه برای مهمونای سرزده ، چیدن سفره هفت سین ، انتخاب بهترین عیدی ها برای عزیزانمون و ... هستیم . بعد به آسونی نشستن دور سفره هفت سین و چند روزی دید و بازدید همه چی تموم میشه .

حالا تمام اینها رو گفتم که بگم من از الآن دلتنگ این روزهایی هستم که دارم سپری می کنم .

بارها از خیلی از شما ها شنیده بودم : که ازین دوران لذت ببر . واقعیتش اون موقع نمی فهمیدم شما چی میگین و منظورتون چیه اما ...

وقتی می بینم نزدیک به چهار ماهه ، هر جا میرم نی نی همراهمه ، تو تک تک لحظاتم کنارمه ، من کنار اون هستم ، حضورش رو دارم حس می کنم ، حتی تو تنهایی هام بیشتر باهاش خوش میگذرونم ، آنچنان به وجد میام که منو دلتنگ میکنه .

دلتنگ این روزهایی که دارن سریع میگذرن .

دروغ نگم روزهای اول تا پایان ماه سوم خیلی بهم سخت گذشت . و تمام مدت استرس اینو داشتم نکنه این حالات تا آخر ادامه داشته باشه .بعد با پایان سه ماه اول حال و انرژی ام خیلی بهتر و زیادتر از قبل شد .فقط پادرد به شدت اذیتم میکرد .پا دردی که دیگه باهاش خو گرفته بودم و پس زمینه ذهنم شده بود ، بیشترین شدتش هم زمان نماز خوندن بود .الحمدلله اونم با رو میز نماز خوندن رفع شد .همش مقاومت میکردم که تا جایی که بتونم باید رو زمین نماز بخونم اما مثل اینکه خیلی زود میزنشین شدم من .

تقریباً بقیه چیزها کم و بیش خوبه و قابل تحمل .

قربون نی نی گلم بشم که انقدر با من راه داره میاد .

حالا این روزها گاه و بی گاه ، وقتی حواسم به هیچی نیست ،‌ ناگهان یه چیز منو تکون میده ،‌ یه تلنگر بزرگ . یه چیز که فقط من می دونم و خدای من .چیزی که مال خود ِ خود منه و این احساس مالکیت بسیار بسیار شیرین و دلچسبه .

اون لحظه نمی دونم چجوری شکر خدا رو به جا بیارم ، به خاطر این همه نعمتش ، این همه لطفش به من .می دونم که شکر نعمتش از عهده من بر نمیاد اما تمام آرزوم اینه که خداوند لذت این لحظات ناب رو به تمام کسانی که آرزو دارن ، بچشونه .

آمین یا رب العالمین .

اندر این نعمت ، شکر بسیار باید

بسم الله

لمس لطف و رحمت خداوند ، تو این دورانی که من درش به سر می برم ، شاید بیشتر از هر وقت دیگه ای باشه .

دیروز کودکم اولین حضورش رو به طور مستقیم به خودم اعلام کرد .

چیزی شبیه یه نبض .

خداوندا شکرت .ممنونتم که این نعمت رو نصیب منم کردی .ممنونتم که فرصت و لذت مادر شدن رو به من هم دادی .از تو میخوام تا آخرین لحظه ای که جون دارم کمکم کنی تا به بهترین شکل ، برای فرزندم مادری کنم ، اونطور که خودت می پسندی .از تو میخوام دستمون رو بگیری و خودت در مسیری که برامون صلاح می دونی حرکتمون بدی .

خدایا به برکت این ماه ، به بزرگی خودت قسم ،به تمام کسانی که در آرزوی یه نی نی کوچولو هستن یاری کن. این نعمت بزرگ رو به تمامشون هدیه بده .خدایا به دوستم مریم هم کمک کن تا بار دیگه طعم مادر شدن رو بچشه و این بار سالم و سلامت کوچولوش رو در آغوش بگیره .تو قادر بر هر کاری ، تنهامون نگذار .

تولد بزرگ فامیل

بسم الله

دیشب تولد بزرگ ترین و نازترین و جیگرترین فرد فامیلمون بود .تولد مادربزرگ همسر که حرف ها و کارهاش آخر عشقه .

بزرگ ترین و کوچک ترین افراد فامیل دیشب در کنار هم بودن .مادر بزرگ و نتیجه هنوز نیومده اش یعنی نی نی جون بنده .

مادربزرگ زحمت کشیدن اسم هم برای بچه ام انتخاب کردن .اگه گفتین چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شهریار .اگر هم دختر شد شهزاد .دقت کنید شهزاد ، نه شهرزاد

خدا سایه اش رو همیشه رو سرمون حفظ کنه .سایه همه بزرگ ترها رو روی سرمون نگه داره .

مادربزرگ از جوونی اش عاشق کریستال بوده .از وقتی هم که من نامزد کردم به مناسبت های مختلف بهم کریستال کادو میداد .

روزی که حقوق میگرفت دیگه خونه نمی اومد یکسره می رفت برای تک تک نوه ها خرید میکرد .چه دختر چه پسر .تقریباً برای همه ام در یه حد و گاهی یکسان کادو میگرفت و روی جعبه هر کدوم اسم اون نوه رو می نوشت و بهشون هدیه میداد اما طفلک یکی دو سالی میشه که کهولت سن بهش فشار آورده و دیگه توانایی اش رو نداره که بره خرید کنه .

دیشب به پیشنهاد عمه همسر براش یه دست فنجان گرفتم .آخ اگه بدونین چقدر خوشحال شد .خوشحالی اش یه طرف ، آفرین و احسنت گفتنش به سلیقه و انتخاب من یه طرف .

همش میگفت : تو به من این هدیه خوب رو دادی منو مدیون خودت کردی . برات جبران می کنم .حالا منم ریز ریز می خندم  به عمه میگم : قربونت که راهنمایی خوبی کردی تا من عروس محبوب مادربزرگ بشم .البته الآنم محبوب هستم چون مادربزرگ عاشــــــــــــــــــــــق پسره .منم که زن پسر پسرش هستم ، برای همین پارتیم حسابی کلفته .

به خاطر همین علاقه به پسر اول گفت اگه پسر باشه اسمش شهریار باشه .یعنی اگه بچه من پسر باشه عروس گل مادربزرگ میشم .

حالا تا ببینیم خدا چی برامون صلاح می دونه .

دیروز اولین اقدام در جهت آمادگی ورود نی نی نازم رو انجام دادیم . میز کامپیوتر و صندلی اش رو رد کردم بره تا اتاقی تا حالا اسم اتاق میهمان داشت و بعد از این باید بشه اتاق بچه ، خالی بشه . البته به غیر از میز کامپیوتر و صندلی اش کمی باید جای باقی وسیله ها رو هم تغییر بدم .

کم کم شروع کردم به صحبت با نی نی ام .اما هنوز به اسم صداش نمی کنم .یه جورایی انگار هنوز عادت ندارم به حرف زدن باهاش .

الآن 16 هفته و 5 روز گذشته ، اما هنوز هیچ تکونی رو حس نکردم . فکر کنم از بس که سرم به کارهای خودم گرمه ،‌حواسم نیست .شب ها هم خیلی دقت میکنم اما بازم خبری نیست .ببینیم کوچولوی من کی بهم علامت حضورش رو میده .

الهی که همه کوچولوها سالم و سلامت باشن ، نی نی کوچولوی منم سلامت باشه .